|
توي كلاس هواسم پيش آدم برفي بود.
بيچاره الان توي حياط خونه سردش بود .
همين جوري كه توفكرآدم برفي بودم آفتاب شد ؛خيلي خوش حال شدم .
وقتي به خانه آمدم ديدم آدم برفي آب شده.خيلي نارا حت شدم.
به آسمان نگاه كردم .خورشيد داشت مي خنديد.
از سرما به خودش می لرزید.
دیگر نمی توانست خودش را آن بالا نگه دارد.
رنگش زرد شده بود.
می ترسید باد بوزد و او را به زمین بیاندازد.
ناگهان باد تندی وزید و او را پیش بقیه ی برگها انداخت.
مریم- 29 آذر
نقاشی شده در تاریخ 25 آذر ماه
ابرها که گریه می کنند من می خندم من باران را دوست دارم «مریم»
یک بهشت کوچک است در نگاهم باغ ما لا به لای شاخه ها شعر می خواند خدا **** شعر او خوشمزه است مثل سیب و پرتقال گاه چون آلوچه است یا شبیه سیب کال **** بارها در این بهشت من خدا را دیده ام یا میان غنچه ها بارها بو ییده ام **** بارها حس کرده ام لا به لای شاخه ها در بهشت کوچکم شعر می خواند خدا شعر: یحیی علوی فرد از کتاب بهار ماندنی |
| ||||||